خدایا!! امروز و اینجا و در این لحظه تنها با تو سخن می گویم و به تو می اندیشم.
دلم خیلی گرفته.
خیلی خیلی خیلی زیاد.
خدایا !!!
نمی دونم دیگه چی کار کنم و چی بگم.
هر چی که تا حالا بر من گذشته خبر و صلاح من بوده.
خدایا متشکرم که در تمامی لحظه های غم و اندوه کنارم بودی و منو تنها نگذاشتی.
غم و اندوه گذراست.
تو هر چه برایم خواستی من همان خواستم که تو خواستی.
بی نهایت سپاسگذارم.
خدایا!!!!
یه بغضی تو گلومه.
آدم ها این چند روزه خیلی اذیتم کردن.
خدایا!!!
همشونو می بخشم.
چون روح تو در من نحفته است. تو بخشنده ای.
پس من هم مثل تو می بخشم.
خدایاااااااااا ممنونم.
به خاطر داشتن تو
من برگشتم
انگار قسمت بود همین جا بمونم. با این رتبه فکرشم نمی کردم همین جا قبول بشم.
خوب شاید خدا خیلی منو دوست داشته.
از دانشگاه خودمون یکم بزرگتره. اما جای خوبیه. دوسش دارم.
این روزا خدا هرچی که خواستم بهم داده جز یه چیز.(شاید بهتر باشه بگم یه کس یه آشنا تا اشتباه برداشت نشه)
امیدوارم اونم زودتره بهم بده و خوشحالی منو چندین برابر کنه.
حتی اگه به صلاحم نیست.
![]()
شنبه باید برم ثبت نام.
امیدوارم این ۲ سالم زود بگذره.
شاید برای همیشه از ایران برم
حتی حالا که نرفتم. و کنارشونم.
خدایا کمکم کن . من تاب دوری ندارم.
کاش یکم بیش تر تلاش می کردم.
الان هم دارم می رم سفر.
امیدوارم سفر آخر زندگیم نباشه.
اگه برگشتم که هیچی .
اگه نه حلالم کنید.
هم شمایی که اینجارو می خونید ....
و هم تو که سالهاست نبودنت عذابم داده و می ده.
خداحافظ
درد ی ست عجیب بر جان و استخوانم
شب از نیمه گذشته و من هنوز بیدارم![]()
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
امشب یاد بهترین دوست دوران کودکی افتادم. اسمش مریم بود.
یعنی الان کجاست؟
چی کار می کنه؟
تو کجای این کره خاکی زندگی می کنه؟
یه زمانی اونقدر شاد و خوش بودیم که تحمل دوری همو حتی شب ها هم نداشتیم و کنار هم می خوابیدیم.
وایی!!!
گاهی وقتا فکر می کنم کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.
حالا حتی نمی دونم کجاست.
اصلا ایران هست یا نه؟
تو دفتر کودکی هام نوشته بود "بزرگ ترین آرزوت چیه؟"
زیرش هم نوشته بود " وایییی!!! چه دوستایی که حتی از آرزوهای هم خبر ندارن!!"
حالا من بزرگ شدم
و به آرزوهای کوچک و بزرگم رسیدم
اما خبری ازت ندارم.
بگو کجایییییی!!!![]()
![]()
بگو مگر برای ماندن آمده بودی؟
ماندگاری چگونه است؟
امروز آمدم بگویم..
نه .... نه... دیگر نمی گویم. تو خود همه حرفهایم را می دانی.
اما ایا از ذهن پریشانم خبر داری؟
ای کاش می توانستم بگویم تو با من چه می کنی.
توجانی در جانم می افرینی.
تو تنها سببی هستی که به خاطر آن
روزهای بیشتر شبهای بیشتر
و سهم بیشتری از زندگی می خواهم
تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد.
اما نیستی....
پس سهم من از همه اینها چیست؟
کجاست؟
می دانی؟![]()
راستی ... برایم دعا کن.. راهی سختی در پیش دارم.
می دانی....؟
امروز هم آمدم بگویم اکنون و در این لحظات به یادت هستم و به تو می اندیشم.
نوشته ام خسته ام نمی کند.
اگر برای تو باشد.
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست.
با من بگو
بگو کجای این نا کجاآباد را باید به جستجویت ادامه دهم؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از امروز تا ۴۰ روز دیگر.
نمی دانم شاید هم بیشتر.
شاید هم به تعداد تک تک دقایق زندگی ام.
از امروز می نویسم.
به تعداد روزهایی که به یادت هستم و خواهم ماند.
بشمار
باز هم بشمار
من تحملش را دارم
تا آخرین دقایق این نفس ها![]()
![]()
تا ابد![]()
خاطرات را به سرعت ورق می زنم.
انگار در تمامی این سالها تنها همین خاطرات است که مرا زنده نگه داشته.
به همه چیز عادت کردم
.......
احساسات؟
دروغ!!!؟
در تکاپوی این لحظات اکنون به دنبال چه هستم فقط خدا می داند.
می نوشم.
جای لبهایم هنوز بر لیوان داغ است.
اما دستانم از سردی بخ بسته آن هم در این هوای گرم تابستان.
لرزش دستانم تنها خطوطی را نقش می دهد که یاد آور هراس و و........... دل مشغولیهایم.
صدا می زنم.
یا این رنگ های سیاه
راحت باش
گوشی نیست
با تمام خون مردگی های قلبم می نویسم!! خون مردگی های سیاه
من سالهاست مرده ام.
تنها در تلاطم این لحظات زندگی می کنم.
می دانی؟
در اینجا که منم << ماه همیشه کامل است>>
پرواز را به خاطر بسپار